کاربست نماد رنگ‌ها در بیداری اسلامی مردم یمن (مطالعه مورد پژوهانه شعر شاعر نابینای یمنی «عبدالله بردونی»)

چکیده

 رنگ‌ها در به تصویر کشیدن تجربه‌های شاعران و افکار درونی‌شان نقش بسزایی دارند، و بر معانی و مفاهیمی دلالت می‌کنند که شاعر در تجربه‌ی شعری خود با آنها مواجه شده است یا در اندیشه‌ی خود می‌پروراند.این جستار بر آن است تا با روش توصیفی- تحلیلی و بررسی متون شعری این شاعر نابینا، به رمزگشایی رنگ‌ها و دلالت‌های آنها در اشعار این شاعر برسد که برای بیان افکار وی در بیداری امت عربی مدد جسته‌است. حال این که بسامد کدام رنگها با دلالتهای نمادین در موضوع مقاومت و بیداری در شعر وی بیشتر است؟ و شاعر در تصویر آفرینی‌هایش چه دلالتهایی به این رنگها بخشیده است؟ نکاتی است که در این جستار مورد نظر است.
"عبدالله بردونی" شاعر نابینای معاصر یمنی، مانند دیگر شاعران عرب، از ظلم حاکمان مستبد عرب در رنج است و برای پیشرفت و تعالی امت عربی و بیداری آنان از خواب غفلت می‌کوشد و با تکیه بر خیال شعری خود، از رنگ‌ها نمادهایی منحصر به فرد می‌سازد. وی برای بیان مفاهیمی چون شهادت و جانفشانی و نیز برانگیختن شوق مبارزه در هم میهنانش از رنگ‌هایی که نماد قیام و امید هستند بهره برده و از رنگ‌هایی که دلالت یاس و ناامیدی دارند بیزاری می‌جوید.

کلیدواژه‌ها


مقدمه:

بررسی جایگاه هنر و تصویر در ادبیات از دیدگاه شاعران و به دنبال آن ناقدان از دیر باز اهمیت به سزایی داشته است چنانچه شاعر برای بهتر به تصویر کشیدن ایده و افکار خود از آن تصویر که شامل رنگ­ها نیز می­شود کمک می­گیرد، و اما رنگ­ها با دلالت رمز گونه­ای که در خود دارند، برای شاعر این امکان را فراهم می­آورند که در فضای خفقان، بتوانند به آسانی به بیان افکار خود بپردازند، و الگویی برای مقاومت ملت باشند. «ادبیات مقاومت از آنجا که بیانگر درد و رنج‌هایی است که در برهه‌های تاریخی بر ملت‌ها و یا بخشی از آن‌ها می‌گذرد؛ لذا پیوسته نمایشگر اضداد است، مرگ را در برابر حیات و آزادی را در مقابل اسارت مطرح می‌کند»(محسنی‌نیا، 1388، 4).

شاعر معاصر عربی نیز، خیال شعری آن را وسیله­ای قرار داده، تا به کشف عالَمی که بر آزادی ابداعی کامل است برسد و در این خیال خلّاق اصرار دارد تا تصاویرش را خودش بیافریند و آن را از واقعیتهای پیرامونش اتخاذ نکند، از این رو تصاویر شعری در سایه­ی تجربه­های شعر جدید به تصاویر روحی انفعالی تبدیل شده است، که این تصاویر پر از رنگ­ها و پرتو­ها و صداها و رمزهای درونی است(ورقی1984: 155).

رنگ­ها در آشکار کردن جنبه­های تجربه­ی شاعران از شاعری به شاعر دیگر متفاوت است، و آن رنگ فقط رنگی که به چشم بیاید نیست بلکه مرتبط با خاطره­های تلخ و شیرین آن شاعر است، از این رو از رنگ­ها یک قانون رمز گونه­ای خاص ساخته می­شود که خواه در تعارض با ویژگی آن باشد یا با آن شباهت داشته باشد( یوسف، 2009: 258).

حال اگر شاعر بینای معاصر تصاویری بیافریند که با محیط پیرامونش و با آنچه تعریف شده همگون نباشد، پس نمی­توان از یک شاعر نابینای معاصر انتظار داشت تا تصاویر و رنگهایی که در شعرش به کار می­گیرد واقعی و در جای خودش استفاده شود، چه بسا در یک جایی به نوعی هنجار شکنی کرده است و به عبارتی دیگر قصد آشنایی زدایی داشته است که دلالت بر رمزی از افکار آن شاعر داشته باشد و با تصویری معکوس یا رنگی غیر واقعی به طور غیر مستقیم به هدفی یا ایده­ای اشاره کرده باشد.

این مقاله در صدد است تا ضمن بررسی کاربرد رنگها در شعر "عبدالله بردونی"، شاعر نابینای معاصر یمنی به تبیین دلالتهای آنها و بسامد هر یک در دیوان شاعر بپردازد.

پیشینه تحقیق:

درباره شعر بردونی مقالاتی نوشته شده است از آن جمله: «الکنایة فی شعر البردونی دیوان (السفر إلى الأیام الخضر) أنموذجاً» نوشته عبد الله حمود الفقیه، و «جمالیة التکرار فی شعر البردونی» اثرعبد الله علوان و"ولید مشوح" در کتاب خود "الصورة الشعریة عند البردونی" به بیان رنگ در شعر این شاعر پرداخته است؛ لیکن سخن از رنگ در شعر این شاعر با دلالتی غیر از بیداری بوده و فقط جنبه‌ شعور شاعرانه دارد و اکنون این مقاله در صدد است تا به جنبه‌ دلالی رنگ از بعد سیاسی و ابزاری برای مقابله با حکام ستمگر زمان شاعر بپردازد.

عبدالله بردونی شاعر مقاومت یمن:

عبدالله بن صالح" ملقّب به"بَرَدونی" کاتب، شاعر، ناقد و تاریخ نگار بزرگ یمنی به سال 1928م دیده به جهان گشود امّا این دیدن دنیا دیری نپایید؛ زیرا وی در پنج سالگی در سال 1933 به بیماری آبله مبتلا شد که منجر به نابینایی وی شد(جمعه، 43:1432).

 با این حال زندان نابینایی نتوانست مانع حرکت وی در سرودن شعر، حفظ قرآن و علم آموزی شود بردونی سال­های اولیه­ تحصیل خود را در مکتب­خانه­ها گذراند سپس به دانشگاه بزرگ شهر"صنعاء" راه یافت و پس از آن به "دارالعلوم" پیوست، و به عنوان مدرّس ادبیات از آنجا فارغ التحصیل شد.

بردونی در 13 سالگی شروع به سرودن شعر کرد و بیشتر این اشعار شکایت از زمان و ناله از بد حالی اوست و به نوعی گرایش هجائی داشت که با خواندن آثار هجّاءان خود را تسلّی می­داد، و آن به خاطر اسباب فقر و محرومیتی بود که مدت مدیدی او را همراهی می­کرد(بردونی،مقدمه دیوان،1: 52).

آثار بردونی:

وی شاعری با رویکردی مبارزه طلبانه و بیدار است که یمن و اوضاع نابسامان فرهنگی مردم آنجا از دغدغه های اصلی اش به حساب می آید، از این روی با اندیشه اصلاح در این وادی گام نهاده و دست به تالیف کتابهایی با موضوع فرهنگ و دموکراسی زده است تا ذهن خفته مردم را به حقیقت نزدیک سازد از آن جمله می توان به کتابهای ذیل اشاره کرد:   -

-        قضایا یمنیة

-        الثقافة الشعبیة تجارب وأقاویل یمنیة

  - الثقافة والثورة

  - فنون الأدب الشعبی فی الیمن

-        دیوان البردونی

 

وی قصایدی در مورد اشتیاق به اصل عربی خود دارد که در خلال آن به حوادثی می‌پردازد که در نفس و روح شاعر تاثیر عمیقی گذاشته است، این حنین و اشتیاق تا دهه­ی هفتاد قرن بیست در جان و دل عرب باقی ماند، او در این زمینه از سه مرحله گذشته است؛ نخست: مرحله­ی ذات یا اشتیاق به خویشتن و بازگشت به خویشتن است که از خلال دفاتر شعری­اش هویداست، و این مرحله شامل مجموعه­ای از قصاید به نام: «أنا الغریب»، «أمی»، «وحدی أنا» در راس آنها «أبو تمام» و «عروبة الیوم» می­باشد، مرحله­ی دوم: مجموعه قصاید متفرقه در بین دفاتر شعری­اش چون: «الغزو مِنَ الداخل» و «مِنْ منفی إلی منفی» است، و مرحله­ی سوم:که در آن به مرحله­ انفعالی اشتیاق به عربیت یا ملی گرایی می­رسد(فقیه 1423: 1)، وی در عهد احمد بن یحیی سال 1948به خاطر حمایت از انقلاب به زندان افتاده و در سال 1999 در هفتاد سالگی دار فانی را وداع می‌گوید. ((http://ar.wikipedia.org/wiki

هنر بردونی در کاربرد رنگ­ها در ابیات شعری­اش به گونه­ای است که نشانی از نابینایی در آن دیده نمی­شود بلکه سراینده­ی آن ابیات فردی تیز بین است به طوری که در جهان ماده از طریق شرح زیبایش برای رنگ و مخلوط کردن رنگهای شبیه به هم بسیار ظریف عمل کرده است.

کاربست رنگ­ها در شعر "بردونی":

بردونی می­گوید: «شکی نیست در اینکه رنگ­ها را با گوش می­بینم و با درون لمس می­­کنم از این رو دلالتی غیر از این به آن می­دهم زیرا در تصوّر خود طبق آنچه قبل از نابینایی دیده­ام رنگ­هایی می­آفرینم... حتی برای معنویاتی مثل بخشندگی و جود و عشق و ملی­گرایی و شجاعت، رنگ­هایی تصوّر می­کنم که هر کدام نزد من رنگ­هایی درخشان­تر از رنگ­های مرئی در فصل بهار دارند». (مشوّج 1996: 64)

اما بردونی در مدت کوتاه (پنج سالگی) زندگی­اش که از نعمت بینایی برخوردار بود، برخی از رنگ­ها در ذهنش باقی ماند او می­گوید: «به یاد می­آورم که بعضی از صحنه­ها را دیده­ام؛ رنگهای سبز و قرمز و زرد، اما این رنگ­ها را به صورت واضح به یاد نمی­آورم، و فرد نابینا از حواس خود برای به تصویر کشیدن چیزهای مرئی مدد می­گیرد و مهم­تر از این: زبان عربی زبان بصیرت و دیدن است... زمانی که آثار "بشاربن برد" و"أبوالعلاء المعری" را خواندم رنگ­ها در ذهنم نمایان شد، و حالا می­توانم رنگ را از رنگ دیگر تشخیص دهم و برای هر رنگی صفتی قرار دهم، من صدای رنگ سبز را به عنوان صدای رقیق، و سرخ را به عنوان صدای خشن، و سفید را به عنوان صدای آهسته می‌شنوم»(همان: 66).

با اندکی تامل در عبارات بالا، این مطلب برای ما روشن می­شود که رنگ­ها در ذهن این شاعر از قبل از نابینایی­اش صورت واقعی خود را از دست داده است زیرا قبل از پنج سالگی کودک درک درستی از محیط اطراف خود ندارد، در نتیجه آنچه وی در مورد تصاویر و رنگ­ها می­گوید و می­نویسد را از احساس، ذهن و هوش سرشارش مدد گرفته است، چه بسا فرد نابینا به دلیل دور بودنش از تصاویر ظاهری و فریبنده، بر افکار خود تسلط بیشتری دارد.

چنانچه در مثل آمده: «أحفَظُ مِنَ العمیانِ» (صفدی 1911: 36) و با توجه به درک درست او از واقعیتهای پیرامونش توانسته است از رنگ­ها برداشتی صحیح و به جا داشته باشد و با نیروی تخیل تیزی که دارد مسائل و مشکلات عصر خود را به خوبی درک کند. حال به بررسی بسامد رنگ­ها و مدلولهای مختلف آنها در شعر بردونی می­پردازیم:

  1. رنگ سفید:

رنگ سفید کارکرد فیض و عطای مطلق دارد یعنی سفید در ذات خود فیاض است و مؤید مطلب این است که فیاض بودن صفتی است که با " نهر" در ارتباط است و در ذهن شاعران به صفت کرم دلالت دارد که مورد مَثَل است(جهاد 2007: 292)، بارز­ترین معنای نمادین این رنگ پاکی، پاکدامنی، عصمت و بی­گناهی، خلوص، شادی و پیروزی است، سفید سمبل صلح و پایان جنگ است، لذا پرچم صلح به این رنگ است (کوپر 1379،ص172).

بردونی گاهی مستقیماً از لفظ "بیض"برای دلالت رنگ سفید استفاده می­کند، گاهی واژگانی می­آورد که دلالت بر رنگ سفید دارند، و احیاناً از چیزهایی نام می­برد که به رنگ سفیدند، و گاهی رنگ را در خدمت معانی می­گیرد و گاه آن را صفت برای محسوسات می­آورد، در زیر نمونه­ای از رنگ سفید برای آواز آمده است.

1-1- سفید به عنوان صفت برای محسوسات ؛

کمْ أهابُ بأوتاری و ألهَمَنی

و کمْ شربتُ أغانی البیضَ مِنْ فیهِ

(بردونی 1986، 1: 230)

چه بسیار با چنگم فراخواندم و به من الهام گردید و چه بسیار آوازهای سفید را از دهان او برگرفتم.           

در این بیت حس­آمیزی در عبارت " الأغانی البیض" به پاک بودن نیت شاعر اشاره دارد و ضمیر "هاء" در "فیه" به"حبّ" از نام قصیده­ی "الحب القتیل" بر می­گردد:

کم ترسلُ الالحان بیضا إنَّما

خلفَ اللحونِ البیضِ دمعٌ قانِ

یا طائرَ الانشادِ ما تشدُو و مَنْ

أوحی إلیکَ عرائسَ الالحانِ

(بردونی 1986، 1: 84)

چه بسیار آوازهای سفید سر می­دهی بدان که در پس آن آوازهای سفید خونی پررنگ قرار دارد،

ای پرنده­ی آواز خوان از چه روی می­سرایی و چه کسی عروس آواز­ها را به تو الهام می­کند.

شاعر آواز پرنده را با رنگ سفید به تصویر می­کشد، تا به پاکی و خلوص آن اشاره کند و یا بیان آشکار او را در نظر دارد، او پرنده­ی بهار را مخاطب قرار می­دهد تا به او بگوید: که اگر تو بیان آشکاری داری در پشت این آوازها اشکی سرخ جاری است، که اشاره به تاریخی پر از حوادث دارد و مردم این سرزمین سختی­ها کشیده­اند تا تو بتوانی بیان آشکاری داشته و آزاد باشی، پرنده­ی بهار، همان شاعر است که بیان و خلوص نیت خود را مدیون خون­های مبارزانی می­داند که  در راه دفاع از وطن و بیداری مردم و دعوت به قیام ریخته شده است. وی در بیتی دیگر با آوردن کلمه­ی "عرائس" که رنگِ سفید لباس عروس را تداعی می­کند، معنا و مراد خود را تقویت می­کند.

رنگ سفید بر دیگر رنگ­ها برتری زیادی دارد، چرا که در منطقِ کسانی که با رنگ و هنر سر و کار دارند آمده؛ که رنگ سفید به هر رنگی اضافه شود آن را از صورت اصلی خود باز می­دارد، و ادیان مختلف نیز آن را به هاله­ای از تقدیس و تبرک محدود کرده­، و آن را رمز پاکی از هر ناپاکی قرار داده­اند، در مسیحیت نیز مانند اسلام آن را غالبا در کنار نماز و عبادت می­آورند، چه بسا سفید رنگ بی­طرفی است، و بنده را از آنچه فکر و قلبش را مشغول زرق و برق دنیا می­کند، باز می­دارد(مساوی 2009: 135).

در شعر بردونی الفاظی مانند: «"شیب"،"إلتهاب"،"ضوء"،"نار"،"زهرة"،"صرح"،"قمرة"،"ضحی"،"نور"،"غرّ"» با دلالت بر روشنی یا همان رنگ سفید به چشم می­خورد که در قصیده­ی "أبو تمام و عروبة الیوم" نمونه­هایی از آن که دلالت بر بیداری و خیزش امت عربی دارد، یافت می­شود.

الف)سفید در لفظ "أغرّ": رنگ "بیاض" یا سفید رابطه­ی ظاهری با "أغرّ" به معنای سفید دارد، که صفت "أغرّ" دلالت بر مُشرق بودن و لامع بودن دارد، و برخی از شاعران به جای ذکر صفت "بیاض" از "أغرّ" یا "نور" استمداد می­گیرند(جهاد 2007: 294).

و لمّا دنا الحیّ ضجّت "سعادُ"

أضاع "حسین" الخروف الاغرّ

 (بردونی 1986،2: 80)

وزمانی که قبیله نزدیک شد "سُعاد" فریاد بر آورد که"حسین" گوسفند سپید را از دست داد.

این بیت به حادثه­ی "کربلا" اشاره می­کند ؛ زمانی که "امام حسین"(علیه السلام)، "علی أصغر"(علیه السلام) را مانند یک قربانی از دست داد و "زینب" فریاد برآورد، در اینجا "سعاد" رمز "زینب" خواهر امام حسین(ع) است و برّه پیشانی سفید نیز رمز حضرت "علی اصغر" است. بردونی با صفت قرار دادن لفظ "أغرّ"، به فضیلت و بی‌گناه بودن آن قربانی در کربلا اشاره می­کند همچنان که امروزه نیز در "فلسطین ، یمن ، عراق " کودکانی قربانی استبداد و نژاد پرستی می­شوند تا با جانفشانی خود درس آزادی و آزادمردی به خفتگان جهان عرب بیاموزند و حاکمانی را که به دفاع از اشغالگران سکوت کرده اند را به سخن وادارند.

 

 

ب) سفید در لفظ " شیب":

ماذا؟ أتَعْتَجِبُ مِنْ شَیْبی علی صِغَری؟

إنِّی وُلِدْتُ عَجُوزاً، کیفَ تَعْتَجِبُ؟

و الیومَ أذْوی و طیشُ الفنِ یَعرفُنی

و الاربعونَ علی خَدِّی تَلْتَهِبُ

 (بردونی 1986،2: 257)

چرا از پیری من در شگفتی؟ من انسانی پیر متولد شده­ام، چگونه در شگفتی؟

و امروز پژمرده شده­ام در حالی که سرخوشی هنر مرا به خاطر دارد و این چهل سال بر گونه­ام شعله ور گردیده است.

در این ابیات لفظ "شیب" صفت برای موی سفید است، و شاعر دلالت مثبت آن را که همان تجربه­ی پیری است در نظر دارد، و می‌گوید: چرا از سپید مویی من در شگفتی، به عبارتی دیگر؛ چرا در شگفتی که من در دوران نونهالی نیز با تجربه باشم، شاعر رنج کشیدن خود را در راه وطن نشان می­دهد، و از "إلتهاب الخد" به مقصود آشنا بودن و نقش داشتن خود در راه بیداری و هوشیاری مردم می­پردازد.

1-2- سفید صفت برای معنویات:

کذا اذا ابیضَّ إیناعُ الحیاةِ علیٰ

وَجْهِ الادیبِ أضاءَ الفکرُ و الادبُ

و أنتَ مَنْ شِبْتَ قبلَ الاربعینَ علی

نارِ "الحماسة" تَجلوُها و تنتحبُ

 (بردونی 1986،2: 257)

چنین است که وقتی سرچشمه­ی زندگی بر چهره­ی هنرمند روشن شود، فکر و ادبش منوّر می­گردد/ و تو همانی که قبل از چهل سالگی به خاطر آتش جنگی که آن را آشکار کردی و بر آن گریستی به پیری رسیده­ای.

مفرداتی که که دلالت بر پدیده­ی آتش دارد مؤکد این مطلب است که مدت زمان اشغال صهیونستی طولانی شده است(یوسف 2009: 152)، بردونی در قصیده­ی "أبو تمام و عروبة الیوم" با آوردن مفردات یا عباراتی همچون: "التهاب الخد"، "الشیب"،"أضاء الفکر و الأدب"،"نار الحماسة" به نقش خود در انقلاب می­پردازد، و در خلال این تصاویر با برجسته کردن رنگ سفید در نور برای افکار ادیب برای هر شاعر و نویسنده، نقش سرنوشت ساز قائل است و با به کار گرفتن آتش برای نشان دادن حماسه و شور، بین این معانی دلالت وسیعی ایجاد کرده است، تا به مطلق انقلاب و حماسه اشاره کند، و انقلاب ادیب را به آتش حماسه متصل گرداند.

 

  1. رنگ سیاه:

سیاه تیره­­ترین رنگ و نمایانگر رمز مطلقی است که در فراسوی آن زندگی متوقف می­گردد، لذا بیانگر فکر پوچی و نابودی است، سیاه به معنی "نه" بوده و نقطه­ی مقابل "بله" رنگ سفید است، سفید به صفحه­ی خالی می­ماند که داستان را باید روی آن نوشت، ولی سیاه نقطه­ی پایانی است که در فراسوی آن هیچ چیز وجود ندارد(لوشر 1369: 97)، اما در لغت آمده است: «لفلانٍ سوادٌ»: یعنی مال فراوانی دارد(إبن منظور، 1414،3: ذیل واژه سود)، لفظ سیاه در لغت و اصطلاح و در رمز تفاوت بسیاری دارد، به طوری که در لغت دلالت مثبت دارد اما در رمز دلالت منفی دارد.

2-1- سیاه صفت برای محسوسات؛

بردونی در اشعارش رنگ سیاه را به عنوان صفت برای مواردی می­آورد که ناخشنودی­اش را از آنها بیان می­دارد، این رنگ در اشعار بردونی کارکرد منفی دارد، و آن در ابیات زیر به طور واضح استنباط می­شود:

یدنی إلی الموتِ حُکْماً یخوضُ

مِنَ العارِ مُستنقعاً أسودَا

(بردونی 1986،1: 405)

طی یک قضاوت به سوی مرگ نزدیک می­شود قضاوتی که از روی ننگ به گردابی سیاه­تر می­رود.

این سروده به مناسبت تظاهرات جوانان یمنی در سال 1382هـ سروده شده است، و شاعر در آن مرگ را به مردابی سیاه تشبیه می­کند که مراد او رنگ مرداب نیست، بلکه منظور از آن، بیان توقف زندگی در آن مرداب است، و مرداب را همان موقعیت و سرزمین عربی می‌داند، چرا که کشورهای مستبد غرب از آنها بهره کشی کرده و منابع سرزمینشان را به غارت می­برند.

أتَدری أنَّ خلفَ الطینِ شَعْباً

مِنَ الغُربانِ یفخرُ بالسَّوادِ ؟

(بردونی، 1986م،ج1 :627)

 آیا می­دانی که در پس این گِل، دسته­ای کلاغ است که به رنگ سیاه افتخار می­کنند.

وی در این قصیده به نام "فارس الآمال" شهید "عبدالله اللقیه" را مورد خطاب قرار می­دهد و شجاعت او را ستایش می­کند، ابتدای قصیده اینچنین است:

أخی أدعوکَ مِنْ خَلْفِ إتِّقادی

و أبحَثُ عنْ لِقائِکَ فی رِمادی

برادرم! تو را از پشت افروختگی خود فرا می­خوانم و دیدار تو را در خاکسترم جستجو می­کنم.

شاعر خود را آتش زیر خاکستر می­داند، و این خاکستر مگر با خون شهیدان امثال شهید "اللقیه" برافروخته نمی­شود، شاعر از مخاطب خود می­خواهد که راه وی را ادامه دهد، و در بیتی دیگر با دلالت لفظ سیاه برای کلاغان؛ کسانی را که مایه­ی ننگ ملت بوده و یا برای مردم، شوم هستند را کلاغانی می­داند که به سیاهی خود افتخار می­کنند، چه بسا در بین عرب، مزدوران و بیگانگان وجود دارد، که راه خود را از مردم جدا کرده­اند و تنها به خود می­اندیشند، سیاهی در اینجا به دو معنا دلالت می­کند؛ جایی که کلاغان به سیاهی افتخار می­کنند، منظور کثرت آنهاست، و جایی که شاعر آن را زشت می­داند، مقصود کارکرد منفی آن است که دلالت بر حزن و اندوه دارد؛ چرا که «رنگ سیاه در بین عرب و عجم مرتبط به عزا و عزاداری است»(صالح 2005: 20)، و می­گوید: بعد از تو مردمی آمدند در لباس آدم، به کلاغانی می­مانند که مصیبت‌های امت عربی را درک نمی­کنند، و تنها به فکر منافع خود هستند.  

لم أفت مأتماً من العمر إلّا

و ألاقی من بعده ألف مأتم

وحیاة الشقا علی الشاعر الحسّـ

ـاس أدهی من الجحیم و أدهم

(بردونی 1986،1: 188)

در طول حیاتم هیچ مجلس عزایی از دستم نرفت مگر این که بعد از آن هزار مجلس عزا بر من گذشت/ و زندگی ناخجسته بر شاعر پر احساس، فجیع بار­تر و سیاه­تر از جهنم است.

"أدهم" به معنی سیاه است، شاعر این نغمه­های حزین را به هنگام بیماری در بیمارستان سروده است در حالی که در جانش اضطراباتی مثل اضطراب موج در تلاطم است، و گویی شب از پشت پنجره همچون جان‌باخته­ای ساکت است(بردونی، مقدمه قصیده: 186)

وی با آوردن واژه­ی"أدهم" به معنی سیاه، شدت مصیبت را متذکر می­شود، و زندگی خود را زندگی شقاوتمند و بدبخت می­نامد، بردونی شاعر واقعی را شاعر حساس می­داند، او که مسائل زمان خود را می­فهمد و درک می­کند، بردونی این خواری و ذلت را نمی­پذیرد و آن را از عذاب آخرت مصیبت بار­تر می­بیند، شاعر در اینجا با دلالت لفظ "أدهم" بر سیاهی، دلالت منفی رنگ سیاه به معنای مصیبت و تلخی را مراد قرار می­دهد، و سعی در نشان دادن رنج خود در مسیر بیداری مردم دارد.

2-2- سیاه صفت برای معنویات؛

وحدی و أمواتُ  المنی

و الذکریاتُ السودُ عِنْدِی

(بردونی 1986،1: 227)

من تنهایم و آرزوهای از دست رفته و خاطرات تیره از آنِ من است.

مقصود شاعر از صفت سیاه برای "الذکریات السود"، خاطره­ها، مرارت و تلخی آن است که روزهای سخت و درد آور را یاد آور می­شود، چنانچه در مصراع قبل نیز از آرزوهای از دست رفته­ی خود سخن می­گوید.

فیمَ السکوتُ و نصفُ الشعبِ ها هُنا

یَشقی ونِصْفٌ فی الشعوبِ مشرَّدُ؟

یا عیدُ هذا الشعبُ ذلَّ نبوغُه

و طوی نوابغَه السکونُ الاسودُ

(بردونی 1986،1: 364)

 این سکوت برای چیست؟ در حالی که نیمی از مردم اینچنین در رنجند و نیمی دیگر در دامنه­ها آواره­اند/  ای عید! اندیشه­ی این مردم خار گشته است و رکودی سیاه آن را در بر­گرفته است.

شاعر می­آورد: "السکون الأسود"، زیرا صفت سیاه را برای ساکن ماندن افکار ملت عرب و شقاوت و بدبختی آنها در نظر دارد تا بگوید: این همه ذلت و خواری برای کنار گذاشتن افکار جوانان و تکیه بر بیگانگان است، می­بینیم بردونی دلیرانه در مقابل طاغوتیان می‌ایستد و آنان را محکوم کرده، و مردم و دیگر شاعران را به بیرون آمدن از این شقاوت و بدبختی دعوت می­کند.

  1. رنگ سرخ:

رنگ قرمز محرک اراده برای پیروزی است و تمام شکلهای شور و زندگی و قدرت و تحول را شامل می­شود و انگیزهای برای فعالیت شدید، پیکار و رقابت است(لوشر،ترجمه ابی زاده 1369: 87).

"بردونی" رنگ سرخ را برای دلالت­های گوناگون در دیوان­های شعری خود به کار گرفته است، و در تصاویر شعری­اش، رنگ سرخ وسیله­ای است برای برانگیختن مردم و دعوت به قیام، چه به صورت مستقیم در همان واژه­ی"حمر" و چه غیر مستقیم در چیزهایی که به رنگ سرخ است دیده می­شود، زیرا این رنگ، رنگ زنده و پر تحرک است.

3-1- سرخ صفت برای محسوسات؛

صافحتَ مصرَ فزِدتَ فی بنیانِها

"هرما" إلی الهرمِ الاشَمِّ الاکبَرِ

أرضُ الجنوب-و انتَ نخوةُ ثأرِها-

ظمأٌ تحنّ إلیٰ الصراعِ الاحمرِ

(بردونی 1986،1: 94)

تو به "مصر" آمدی و با اضافه کردن هرمی به آن هرم بلند و بزرگ به بنیان آن فزونی بخشیدی/ سرزمین جنوبی که تو اسوه­ی بلند همتیِ انقلاب آن هستی، تشنه است و به جنگی سرخ اشتیاق دارد.

این قصیده در مدح فرمانده­ی شهید سروده شده است که قبرش هرم و افتخاری برای تمدن مصر است، عبارت "الصراع الأحمر" این نوع کاربرد یعنی رنگ به عنوان صفت برای درگیری، به عنوان دلالت بر شهادت و خونریزی است، و در این بیت به این مقصود می­پردازد که سرزمین مصر با فدا کردن جان‌ها و ریختن خون‌ها و اضافه کردن هرمی از پیکر انسان­ها به هرم‌هایش به آبادانی و بنیان و اساس خود افزود، و اشاره می­کند که این مهم، جز با همکاری و دست در دست یکدیگر دادن به سرانجام نمی­رسد که با لفظ "صافحت" و مجاز قرار دادن مصر از مردم آن به زیبایی آن مطلب افزوده است، و در بیت دیگر اشتیاق خاک جنوب را -که همان یمن میهن اوست- به خونخواهی و شهادت طلبی بیان می‌دارد.

و شاعر در قصیده­ی "البعث العربی" به مناسبت کنفرانسی که سه نفر از سران عرب؛ "امام احمد" و "جمال عبدالناصر" و"ملک سعود" برگزار کردند، سروده شده است:

إنما العربُ ثورةٌ وحَّدَتْها

یقظةُ البعثِ و إنتفاضُ الوُجودِ

و إذکری فی المعارک الحُمر"سعداً"

و"علیاً " و"خالد بن الولید"

(بردونی 1986،1: 152-153)

ریشه­ی عربی انقلابی است که بیداری خیزش و برخاستن هستی، آن را به اتحاد رسانده است/ شاید که حجاز و یمن میمون و مصر در تلاش متحد شوند/ در جنگ­های سرخ "سعد" و "علیّ" و "خالدبن ولید" را به خاطر بیاور.

مقدمه­ی قصیده، در آن به مجد و عظمت گذشته­ی عرب و وحدت آن اشاره می­کند و به بیداری و انتفاضه­ی آن می­پردازد و با نام بردن از مکان، سران آن را در نظر دارد و در ادامه با فراخوانی شخصیت‌های سنتی و دینی چون: "سعدبن أبی وقّاص" و "علی بن ابی طالب" و "خالدبن ولید" و با دلالت دادن رنگ سرخ برای جنگ و نبرد که مقتضای حالِ انقلاب و تحول است، جان تازه­ای به روح عرب می­بخشد، و صفت آزادی و یا گرما بخشی را برای خون سرخ رنگ آورده است، آن خونی که با جریان یافتن آن است که عرب روح دوباره گرفته، و از پراکندگی به اتحاد رسیده است، شاعر بردونی با این قصیده اعتبار خود را به عنوان یک وطن خواه روشنفکر و یک مسلمان پایبند به آرمان‌های دینی، به اوج والایی رسانده است.

یا أخی یا إبنَ الفدیٰ فیما التَمادی

و فلسطینُ تنادی و تنادی؟

ضجَّتْ المعرکةُ الحمراءُ... فقُمْ:

نلتهبْ، فالنورُ مِنْ نارِ الجهادِ

و دعَا داعی الفدیٰ فلْنَحتَرِقْ

فی الوغی أو یَحترِقْ فیها الاعادی

(بردونی 1986،1: 488)

 ای برادر من! ای فرزند قربانی! چرا به پا نمی­خیزی، در حالی که فلسطین به کرّات فرا می­خواند؟/  آن معرکه­ی سرخ همهمه به پا کرد... پس برخیز: تا بر­افروزیم چرا که نور از آتش جهاد است/ و فراخواننده­ی فدا شدن فراخواند بنابراین باید در جنگ بسوزیم و یا در آن دشمنان بسوزند.

شاعر پیوسته از حوادث واقعی پیرامون خود تاثیر می­پذیرد و به فردایی بهتر چشم امید دارد که انقلاب آن را به وجود می­آورد، به طوری که وطن خواهان را به جانفشانی تشویق می­کند و وظیفه­ی آنها می­داند که جان خود را فدای وطن کنند، و می­بینیم که شاعر با به کار گیری فعل مضارع[تنادی]که دلالت بر استمرار دارد بر تاکید آن حریص است(یوسف 2009: 171).

خون، رمز فداکاری و جانفشانی است و یا سرِ آن دارد که شور و حماسه‌ی آن نبرد را بیان کند، و فدادهی خود و هم وطنان خود را به تصویر بکشد، که یا در جنگ خواهند سوخت، و یا دشمن را به آتش خواهند کشید، و با آوردن اسلوب امر "فلنحترق" آن را وظیفه­ی خود و دیگران می­داند، و ایستادگی را از آنان خواستار است، و احتراق از لوازم آتش است، آتش نیز به رنگ سرخ دلالت می­کند، «آن آتشی که رمز سلطه و رویاست»(همان: 257).

 و تاکید بر هیجانی بودن ِاین دعوت به نبرد را بیشتر می­کند، و به حقیقت پیوستن رویای آزادی فلسطین را بیان می­دارد و در جایی دیگر با آوردن واژه­ی"معندمة" و "خدّ ناریّ" به نحوی از رنگ سرخ برای بیان مقاصدش استفاده می­کند: 

بِکلِّ رَوْضٍ شاعر ٌ یذورُ الغنا

فوقَ الربا و عرائسِ الازهارِ

و کأنَّ أزهارَ الغصونِ عرائسٌ

بیضٌ معندمةُ الشفا عواری

و خرائدٌ زُهرُ الصبا یسفرنَ عَنْ

ثغرِ لئالیٍّ و خدٍّ ناری

(بردونی 1986،1: 241)

 در هر گلستانی شاعریست که بر بلندی تپه­ها و عروس شکوفه‌ها نغمه سرایی می­کند

انگار شکوفه­های شاخه­ها عروس­هایی سفید با لبانی سرخ و عریانند

و شکوفه­های صبح دوشیزگانی هستند که از لبان همچون مروارید و گونه­های همچون آتش پرده بر می­دارند. 

شاعر در قالب غزل به وحدت شاعران عرب می­پردازد که در هر منطقه شاعری آشکارا آواز بر می­آورد، کلمه­ی"أزهار" به معنی شکوفه و"عرائس" به رنگ سفید دلالت دارد، اما "معندم" «ماده­ای است که با آن رنگ می­کنند،"الأزهری" گفته: آن رنگی است که به گفته­ی مردم بحرین: کنیزان با آن خضاب می­کنند»(قرعان 1998: 97)، و شاعر با آن به سرخی لبان اشاره می­کند که می­تواند بیانگر هیجانی بودن و انقلابی بودن گفته­های آنان باشد، چنانچه در بیت سوم با لفظ"خدّ ناریّ" معنای آن را استوار می­کند، و گونه­ی سرخ در این جا به چند معناست؛ یکی دلالت بر شادی و طرب حاصل از انقلاب شاعر است و دیگری دلالت بر خشم است که از شدت آتشی که در درون دارد گلگون شده است، و آن خشم نسبت به حاکمان بی­لیاقت امت عربی است، و دیگر اینکه می­تواند بر سیلی و مشتی دلالت کند، که ظلم و استبدادِ حاکمان بر صورت او وارد کرده است.

شاعر در قصیده­ی"حین یصحو الشعب" به برخی از ناخشنودی­های زندگی که مردم در آن به سر می­برند می­پردازد؛ مانند: گرسنگی و جهل و ستم، تا این فریاد طنین انداز انقلابی را سر دهد که با آن هر انسان ناشنوایی می­شنود(إسماعیل 1986: 20)  همانطور که از نام قصیده پیداست شاعر با کاربست واژه « یصحو» بر بیدار شدن مردم از خواب و سکون غفلت تاکید میکند، بیداری که با بکار بردن واژه « الشعب: مردم» عمومیت و شمول را می طلبد . در ادامه شاعر از جهل مردم شکایت می­کند؛ جهلی که گاهی واقعی است و گاهی تظاهر به آن است.

اما در بیتی دیگر از همین قصیده از مردم می­خواهد، با صدای خود حکومتی را به آتش بکشند که از زخم سرخ آنان شراب عیش می‌نوشد، شاعر در اینجا با آوردن لفظ "القانی" به معنی سرخ پررنگ، در صدد آن است؛ هیجان و شوری در بین مردم خود به وجود آورد، و لفظ "جرح" یا همان جراحت را مجاز برای خون قرار داده و می­گوید: امام احمد خونِ مایه­ی حیاتتان را وسیله­ای برای خوشگذرانی خود و بهره کشی از شما ساخته است.

3-2- سرخ صفت برای معنویات:

لکیْ لا یعودَ القبرُ میلادَ میّتٍ

لکیْ لا یُوالی قیصرٌ عهدَ قیصرا

انّ "دمَ الخضراءِ" فیه مُعَلَّبٌ

یذوبُ نری،یمشی حُقُولا إلیٰ القریٰ

انّ خطاهُ، تُنبتُ الوردَ فی الصفا

و فی الرملِ أضحیٰ یعشقُ الحُسْنَ أحمرا

(بردونی 1986،2: 475)

برای اینکه قبر، میلاد مرده­ای را تکرار نکند و برای این که پادشاه قیصری دوره­ی دیگری را تکرار نکند/ زیرا خون سرزمین یمن در آن تعبیه شده است و رفته رفته محو می­شود، و می­بینیم که دشت­ها را به سوی روستاها طی می­کند/ زیرا گام­های او در پاکی، گل سرخ می‌رویاند و در ریگزار درخشان­تر به نظر می­رسد چرا که دوستدار نیکویی به رنگ سرخ است.

بردونی در مصراع اول به اسطوره­ی"إلیعازر"(Eliazer) اشاره می­کند. او الاهه­ی زوج است، و مسیح برای بازگرداندن او به دنیا و زنده شدن دوباره­ی او تلاش می­کند(نشاوی 1980: 493)، و در مصراع دوم به سلطه­ی روم بر کشور­های شرق می­پردازد، و مرادش از "خضراء" سرزمین یمن است، می­گوید: زیرا خونِ یمن در عهد قیصر نهادینه شده است، و در بیت بعد می­آورد: اثر آن خون در پاکی، گل سرخ می­رویاند، و در ریگزار، درخشان­تر به نظر می­آید، زیرا او سختی را انتخاب کرده است، عبارت "الحسن أحمر" در"لسان العرب" به سختی و مشقت اشاره می­کند و می­گوید: هر کس نیکویی می­خواهد بر چیزهایی که از آن متنفر است صبر می­کند(إبن منظور 1414،2، ذیل واژه: حمر)، اما آن سختی و دردی که در راه وطن متحمل می­شود بسیار نیکو و خواستنی است، شاعر در اینجا برای بیان مقصود خود چه زیبا به گونه­های مختلف از رنگهای متفاوت بهره برده­است، «وقتی شاعر در اوقات سختی و شکستش از طبیعت مدد می­گیرد، برای اینست که طبیعت از فنون دیگر تاثیر گذارتر و محسوس­تر است»(یوسف 2009: 47) و اگر درک کنیم که شاعر معاصر بیشتر مخاطبانش عامه­ی مردم­اند پس پر­واضح است که از طبیعت و محسوساتی مانند رنگ، برای فهم و بیان شعرش کمک می­گیرد.

4. رنگ سبز:

از نظر علمی «سبز رنگ اصلی و عمده­ی طبیعت و رنگ سیاره­ی کنونی ماست، این رنگ نماد یک مرحله­ی تکاملی است که دنیای ما حاصل این تکامل است.

 گفته می­شود که سیاره­ی زمین از طریق سه رنگ قرمز، نارنجی و زرد که نشان دهنده­ی رشد مراحل جسمی و ذهنی است، تکامل پیدا کرده است»(باسانو 1383: 53).

و اما از منظر روانشناسی «رنگ سبز رگه­ای از رنگ آبی را نیز دارد و نشانگر وجود شرایط روحی "اضطراب انعطاف پذیر"است، انتخاب کننده­ی این رنگ دارای صفات روحی اراده در انجام کار، پشت کار و استقامت است... و از اثبات عقیده و خود آگاهی نیز حکایت می‌کند... انتخاب کننده­ی این رنگ مایل به تاثیر گذاشتن در محیط پیرامون خویش است، چنین شخصی نیاز به شناخته شدن و داشتن راه و روش خاص خود در برابر مخالفت و ایستادگی است»(لوشر 1369: 83و85).

بردونی این رنگ را در ترکیب­هایی چون؛ "إخضرار الأودیة"، "دم الخضراء"، "خضرة الصفصاف"، "الجمرات الخضر"، "إخضرار الشجر"، "إخضرار السهول"، "الطیف الحمر و الخضر"، "خضرة الأنس"، "أحضانه الخضر"،"أصداؤه الخضر"، "المیلاد الأخضر"،"إخضرار مواسمی..دفئی.. مذاقی"،"أیامنا الخضر"،"إخضرارا الحیاة"، - به کار برده است، که صفاتی برای دره­ها، سرزمین یمن، درخت بید، درخت، دشتها، طیف خیال، همدلی، آغوش، صداها، میلاد، موسم، گرما، سلیقه، ایام شاعر و زندگی آورده است، گویی شاعر در این اشیاء و اماکن و این معانی الهاماتی در زندگی خود می­بینید، و اینها چیزهایی است که شاعر به آن چشم امید دارد و تکامل آن را خواستار است، و کمبود و تاثیر آن را به مخاطبش یاد آور می­شود، و اگر بخواهیم یک دلالت مشترک در همه­ی این‌ها بیابیم؛ مقاومت و ایستادگی است که عصر شاعر آن را می­طلبد.

4-1- سبز صفت برای محسوسات:

شاعر در هشت جای دیوان سرزمین خود "یمن" را، با این رنگ با ذکر موصوف یا جانشین آن، نام می­برد، که نمونه­هایی از آن در زیر آمده است:

مِنْ خاطرِ "الیمنِ" الخضراءِ و مُهجتِها

هٰذی الاغاریدُ و الاصداءُ و الفِکرُ

یا أمی الیمنَ الخضراءَ و فاتَنَتْی

مِنْکَ الفُتونُ و مِنِّی العشقُ و السهرُ

(بردونی 1986،1: 56-57)

این آواز­ها و صداها و اندیشه­ها به خاطر سرزمین یمن و قلب (طبع) آن است

 ای مادرم! ای سرزمین یمن! به خاطر تو افسونی مرا شیفته کرده است و من دچار عشق و بی­خوابی گشته­ام.

شاعر شعر خود را چون آوازی می­داند که به وسیله­ی آن مردمش را فرا می­خواند، او خود را شیفته و بی­خواب وطن می­داند و التزام و تعهد خود را نسبت به سرزمین خود بیان می­دارد، و در جاهایی که این رنگ را به تنهایی می­آورد، سرزمین خود "یمن" را مراد قرار می­دهد.

و ارتادت"الخضراء" الکنانة فانتشت

نَسَماتُ مأربَ فی أصیلِ الاقصُرِ

(بردونی 1986،1: 93)

این پهنه­ی سبز تیر­دان بر­گرفت در نتیجه نسیم­های شهر"مأرب"در شامگاه شهر"أقصُر"سرمست شد.

لکیْ لا یَعـودُ القبرُ میلادَ میّـِت

لکیْ لا یُوالی قیصرٌ عهدَ قیصرا

إنّ "دم الخضراء" فیه مُعلَّبٌ

یذوب نری،یمشی حقولا إلی القریٰ

(بردونی 1986،2: 475)

در این دو بیت، صفت "خضراء" کنایه از سرزمین "یمن" است. در بیت اول شادی سرزمین خود را به خاطر بازگشت فرمانده از جنگ در دفاع از میهنش نشان می­دهد و اذعان می­دارد که حال و هوای شهر "مأرب" در یمن بر شهر "أقصُر" در مصر تاثیر گذار است، و بیت دیگر، از قصیده­ی "الخضر المغمور" است که شاعر در این قصیده حسّ ناکامی خود را آشکار می­کند، و از اسطوره­ی "إلیعاذر" یاد می­کند، اما این امید را در خود تقویت می­کند که حیات این سرزمین در رگ و خون " إلیعاذر" است.

4-2- سبز صفت برای معنویات:

بردونی در این رنگ شادمانی خود را به نمایش می­گذارد چرا که آن را صفت برای مواردی نام می­برد که به نوعی به آنها امید دارد و از این رنگ رمز حاصلخیزی را مقصود خود قرار می­دهد و به انواع گوناگون از آن استفاده می­کند، وی می­گوید:

سوفَ تأتی أیامُنا الخضرُ لکنْ

کیْ ترانا نَجیؤُها قبلَ تأتی

(بردونی 1986،2: 370)

روزگارِ سبزِ ما فراخواهد رسید اما می­توان قبل از آمدنش آن را نظاره کرد.

شاعر از صفت"خضراء" به معنی رنگ سبز برای ایامی که به آن چشم امید دارد نام برده، و از آن رنگ نوعی خصب و حاصلخیزی را مراد قرار داده است، لکن در مصراع دوم به این نکته اشاره دارد که ملت عرب باید خود، به سمت آن آبادانی و حاصلخیزی حرکت کند، و از لفظ "نجیئ" خیزش و بیداری عرب را خواستار است، هر چند که در مصراع اول به صراحت به آمدن روزهای آبادانی اشاره می­کند، اما آن را در گرو آمادگی عرب برای استقبال از آن می­داند.

5. رنگ زرد:

صفات اصلی رنگ زرد عبارتند از: روشنی، بازتاب، کیفیت درخشان و شادمانی زود گذر، زرد نمایانگر توسعه طلبی بلا مانع، سهل گرفتن یا تسکین خاطر است و نقطه­ی مقابل سبز است( لوشر،ترجمه ابی زاده 1369: 90)، این رنگ دو معنایی است؛ زیرا یک بار به خشکی و قحطی دلالت می­کند و بار دیگر به برداشت و درو محصول، و به رنگ خورشید– که منشا رزق و روزی است– نزدیک است(محمد حمدان 2008: 37).

با بررسی دفتر­های شعری بردونی از رنگ زرد در آن این گونه برداشت می­شود که شاعر تقریبا در تمام قصاید خود کارکرد منفی رنگ زرد را در نظر داشته است و آن چیزی که صفت زرد بر آن عرض می­شود را پوچ و بیهوده و خالی تصور می­کند، مانند عبارات زیر: "صفرته من الأموات"،"إصفرار الذبول"،"أصفر العقل"،"الید الصفراء"،"إصفرار الرماد العجوز"،"جو الخریف الأصفر العاصف"، "وجیهما صفرة"، "صفرة الغصون الخلیعة"، "إصفرار التوابیت"، "إصفرار القوافی"، "حماسة صفراء"،"صفر الغمام"،"العشایا الصفر"،"الأسامی الصفر تصرخ فی خفوف"، و گاهی با فعل مضارع مثل: "یصفر الوجوم".

5-1-زرد صفت برای محسوسات:

شاعر در ابیات زیر از قصیده­ی "صنعاء و الموت و المیلاد" دو معنا برای رنگ زرد در نظر می­گیرد:

هل تَدری صنعاءَ الصرعیٰ

کیفَ إنطفأتْ ؟ و متیٰ تنشرْ ؟

کالمِشْمِشِ ماتَتْ واقفةً

لتَعُدَّ  المیلادَ  الأخضرْ

تندی و تجفُّ لِکیْ تندی

و ترفَّ، ترفُّ لِکیْ تصفرّ

(بردونی 1986،2: 175)

آیا می­دانی شهر صنعای زمین خورده چگونه فرونشست؟ و چه زمان برانگیخته خواهد شد؟

 همچون زدآلویی که ایستاده مرده است تا میلادی سبز به شمار آید.

باطراوت می­شود و خشک می­شود تا باطراوت شود و بدرخشد و می­درخشد تا زرد شود.

بردونی می­گوید: صنعاء مانند زرد آلو ایستاده مرد، تا تولد سبز به شمار بیاید، یعنی زرد آلو نخواست که رنگش زرد شود، و قبل از اینکه زرد شود و برسد، به مرگ رسید، اما در بیت بعد می­آورد: مرطوب می­شود و خشک می­شود تا مرطوب شود و بدرخشد و می­درخشد تا زرد شود، و چنانچه از عنوان این قصیده هویداست شاعر در اینجا به نوعی تناقض­گویی دچار شده است که یک بار از رنگ زرد معنای خشکسالی و بار دیگر معنای درخشندگی را به ذهن می­آورد، گویی با آوردن کاربردهای متناقض، به نوعی به خدعه و نیرنگ، و گویی به ناامیدی اشاره می­کند، و مراد از صنعاء مردم آن شهر است که برای نجات میهن خود تلاش نمی­کنند، و شاعر از حرف روی "راء" و تکرارش بر زبان به هنگام تلفظ و فعل مضارع (تصفرّ) مدد گرفته که هر دو اسلوب، دلالت بر استمرار امر و دامنه‌دار بودن آن دارد (ر.ک:حسن عباس 1998: 83).

5-2- زرد صفت برای معنویات:

و بَعْدَ عِشرینَ إحتمالا، بَدَتْ

وِلادةً  مَکرورةً  زائفةً

حَماسةً  صفراءَ   مَعروقةً

أُنشُودةً مَسلولةً واجفةً

(بردونی 1986،1: 416)

و بعد از دو دهه انتظار، تولدی تکراری و دروغین به نظر رسید

حماسه­ای زرد و ریشه دار، سروده­ای آخته و بی­حاصل.

شاعر صفت "صفراء" را برای حماسه در نظر گرفته، اما آن حماسه­ای ناکام مانده است، که بعد از سال‌ها انتظار دوباره به انقلابی بی‌نتیجه و بی­ثمر تبدیل شده است، و با آوردن صفت "زائفة" و "واجفة"، دروغ بودن و بی­حاصل بودن آن حماسه را به تصویر می­کشد؛ چرا که خیزشی زودگذر بوده است.

کانَ یأتی والجُوعُ یَشوی یدَیْهِ

و علىٰ وجهِهِ ٱصْفِرارُ القَوافی

 (بردونی 1986،2: 125)

 او می­آمد در حالی که گرسنگی دو دستش را می­سوزاند و بر صورتش قافیه­های زرد و تهی بود.

او در این بیت علی رغم تلاشش در راه بیداری مردم، ناکامی خود را بیان می­دارد، وی لفظ "قوافی" را مجاز از شعرش گرفته است، و منظور از"اصفرار القوافی" بی­حاصلی شعر اوست، و چنان که از دیوان وی یافت می­شود رنگ زرد، رنگی افسرده و دلالت ناکامی دارد.

6. رنگ آبی:

رنگ آبی از نظر روانشناسی نشان دهنده­ی آرامش است و از نظر فیزیولوژیکی معنای خشنودی می­دهد(لوشر،ترجمه ابی زاده 1369: 87) "أزرق" (به رنگ آبی) در فرهنگ گذشته کمتر کاربرد داشته است، اما این رنگ در نزد عرب آنگاه که صفت برای چشم قرار گیرد، از خدعه و نیرنگ سخن می­گوید(صالح 2005: 21)، و همچنین آبی رنگ مودّت و صداقت و حکمت و جاودانگی است، و عرب آن را برای خالکوبی به کار می­گرفته است(مشوّج 1996: 182) عبدالله بردونی در دیوانش کمتر از این رنگ بهره برده است، اما در قصیده "یوم المفاجأة" از آن، معانی زیاد و گسترده­ای اتخاذ کرده است، که به ظاهر تصویری دیداری است اما نمی­توان آن را جدا از معنویات تصوّر کرد، جایی که می­گوید:

هُناکَ جُثَّتْ فی ٱشتیاقِ المَعادِ

تحدِّقَ کالمُوثِقِ المُغضِبِ

فتلحظُ خلفَ ٱمتدادِ السنینَ

علیٰ زُرقةِ النیلِ وَعْداً صبیّ

تَمرُّ علیه خیالاتُ "مِصرَ"

مرورَ الغوانی علیٰ الأعزَبِ

(بردونی 1986،1: 635)

آنجا در اشتیاق بازگشت از ریشه جدا شد و همچون فردی در بند و غضب آلود چشم باز کرد.

 پس تو در پس گذر سال­ها بر آبی نیل وعده­ی کودکانه­ای را می­بینی.

که بر آن رویاهای مصر همانند زن­های آوازه خوان بر مردی اعزب گذر می­کنند.

بردونی قصیده­ی"یوم المفاجأة" را در سال 1964م به مناسبت خوش آمدگویی به"جمال عبدالناصر" رئیس مصر در دیدار از یمن سروده است(دیوان، مقدمه قصیده، ج1: 629)

ضمیر"هی" در "جثت" به سرزمین "مأرب" در یمن اشاره دارد، اوست که در انتظار بازگشت دوباره است و مانند انسان در بند و خشمگین سالهاست که چشم به راه بازگشت رود "نیل" است، سپس به آبی بودن رود نیل اشاره می­کند، که هم صداقت و بخشندگی آن را در نظر دارد و هم اینکه رنگ آبی به خشنودی دلالت می­کند، که اشتیاق و خشنودی "مأرب" را به بازگشت نشان می­دهد، و شاعر با لفظ "أعزب" نیاز به باروری و حاصلخیزی را تداعی می­کند، و با آوردن صفت آبی برای رود نیل، مقتضای حکمت و جاودانگی برای آینده­ی عرب و خشنودی به آینده­ی سرزمین­های عربی و یک پارچگی آنها را بیان می­دارد، و حال با آمدن "جمال عبدالناصر" امکان همه­ی این آمال و آرزوها فراهم شده است.

7. رنگ خاکستری:

این رنگ تحت عنوان "رمادی" به معنای "خاکستری" از دو رنگ سیاه و سفید تشکیل می­شود که در جایگاه مستقل از رنگ­ها قرار می­گیرد، «خاکستری یک رنگ خنثی است، نه ذهنی است و نه عینی، نه درونی بوده و نه بیرونی ست، نه اضطراب آفرین و نه آرامش بخش، فاقد حیطه و قلمرو بوده و فقط یک مرز است و دارای صفت ویژه­ی عدم مشارکت، یا کاری به کار دیگران نداشتن است»(لوشر،ترجمه ابی زاده 1369: 74-75)، «رنگ خاکستری رمز افسردگی و تنهایی و رکود است»(یوسف2009: 273)

روانشناسان معتقدند: گرایش به این رنگ و استفاده از آن نشان دهنده­ی این است که شخص زیر فشارهای خارج، له شده و محتاج آرامش است، و مداومت برای این رنگ نشان دهنده­ی افسردگی و حتی شکست عصبی است، خاکستری تیره بیشتر نشانگر فقر و مشقت، و خاکستری متعادل، تواضع را نشان می­دهد و گاهی هم نشانگر نبودِ عزت نفس است(دی تایلو1387: 99)

زبانه­ی آتش زمانی که برافروخته می­شود دیده می­شود، آن هم به رنگ روشنی یعنی رنگ خلوص و صداقت و پاکی، و در زمان سوختن صدایی از آن شنیده می­شود صدایی شبیه صدای دادخواهی که برای احقاق حق خود تلاش می­کند، زمانی فوران می­کند و گاهی فرو می‌نشیند و تا زمانی که فوران می­کند حرفی برای گفتن دارد، اما زمانی که فرو می­نشیند، دیگر نه نوری و نه صدایی از آن شنیده نمی­شود و تنها خاکستری از آن باقی می­ماند که ساکن است، رنگ خاکستری در اشعار بردونی کاربرد منفی دارد؛ چرا که بر سردی و فرو نشستن آتش و بی­حرکتی دلالت می­کند، وی می­گوید:

کان یحکی... و فَتحَتا مقلتیهِ

مثلُ ثقبینِ... فی جدارٍ رمادی

(بردونی1986،2: 441)

 داشت قصه می­گفت... که آن دو چشمانش را باز کردند چیزی مانند دو حفره.. در دیواری خاکستری

شاعر در دیوان خود 41 مرتبه از لفظ "رماد" و "رمادی" که غالبا به معنی سکون و بی­تحرکی است اشاره دارد، اما این دلالت و رمز، معنای  منفی آن است و اگر نامی از این رنگ یا این عنصر برده است، صرفا مقصود خود را از دلالت مقابل آن که رنگ سرخ یا انقلاب است بیان داشته است، یا از لفظ "ریح" به معنی باد که رمز خیزش است یاد کرده، یا مستقیم به لفظ "غزو" به معنی جنگ اشاره می­کند یا از لفظ "شهب" که پاره­ای آتش به رنگ سرخ است سخن گفته است، یا لفظ "احتراق" به معنی آتش و یا "جذوة" به همان معنی در کنار آن آورده است.

و علیٰ تَجاعیدِ الرِّمادِ

یَهیمُ الثلجُ البَهیمُ

(بردونی 1986،2: 151)

 و بر موج­های خاکستر آن برفِ یک دست، شوریده حال گشته است.

و در این بیت لفظ "تجاعید الرماد" و لفظ "ثلج" یا همان برف و یخ زدگی را به منظور عدم تحرک به میان می­آورد، اما به دنبال آن "تفجر اللیلة" به صبح رسیدن شب ظلمانی می­پردازد که باز به یأس شاعر پایان می­دهد، به عبارتی دیگر؛ بردونی در تمام قصاید خود وحدت موضوعی که همان خیزش ملت عرب است را از دست نمی­دهد، و به آن چشم امید دارد.

8. رنگ گندمگون:

"أسمر" یا همان گندمگون، رنگی میان قرمز و سیاهی بوده اما بیشتر به سیاهی متمایل است، گندمگون رمزی برای رنگ پوست زمین، رنگ گِل.. و رمز برگ بی­جان و همچنین پاییز و افسردگی است(احمد خلیل1995: 19).

شاعر قصیده­ی "أمّی" را در اندوه بازگشت به خاطرات گذشته سروده است، وی در این سروده از روزگار و سختیهای آن شکوه می­کند، و رنگ گندمگون را برای دستان مادر خود می­آورد، چرا که تمام سختیهای زندگی را می­توان در دستان مادر دید.

و تفشَّتْ دماؤُنا فی الرَّوابی

السُّمْرِ ؛ کالعِطْرِ فی مَهَبِّ الریاحِ

 (بردونی1986،1: 556)

و خون ما در تپه­های گندمگون پراکنده شد چون؛ عطری در وزش بادها. در این بیت شاعر خون هم نوعان خود را بر باد رفته می­بیند و اندوه آن را به تصویر می­کشد، و در بیت بعدی نیز با ذکر خاطرات گندمگون دلالت اندوه را مراد قرار می­دهد.

و دَارَتْ ثوانٍ، فرانَ السکونُ

یُنَوِّعُ، بالذِّکریاتِ السُّمْرِ

 (بردونی1986،2: 81)

ثانیه­ها به گردش در آمد و سکوت حکم­فرما شد سکوتی که انواع خاطرات گندمگون را به خاطر می­آورد.

در این ابیات به نظر می­رسد که رنگ گندمگون با داشتن دو رنگ سیاه و سرخ به هیچ روی به آن دو نزدیک نمی­شود بلکه به عنوان رنگی مستقل رمز افسردگی برای شاعر است و اوج نا امیدی خود را در آن بیان می­دارد، گویی شاعر خود را در بیداری مردم پیروز نمی‌داند.

جدول زیر بیانگر بسامد رنگ­ها در شعربردونی است:

 

رنگ

دلالت أصلی

دلالت رنگ­ها در شعر بردونی

 

رنگهای اصلی

 

أبیض (سفید)

کارکرد فیض و عطای مطلق، صفت کرم، بی­همتایی، رمز پاکی

پاکی و خلوص نیت، بیان آشکار

أسود (سیاه)

بیانگر فکر پوچی و نابودی، حزن و اندوه

توقف زندگی، مرارت و تلخی، ذلت و خواری، شومی، حزن و اندوه

أحمر (سرخ)

مشقت و سختی، محرک اراده، رمز شهادت

درگیری، شهادت و خونریزی، تشویق، رمز سلطه و رویا، محرک اراده

أخضر (سبز)

سرسبزی و گشایش، خیر و فراوانی، داشتن راه و روش خاص، کمال

حاصلخیزی، خیزش و برپاخیزی عرب، صفت برای سرزمینش یمن، کمال

أزرق (آبی)

نشان دهنده­ی آرامش، احساس امنیت

صداقت و بخشندگی، خشنودی

أصفر (زرد)

روشنی، بازتاب، شادمانی زود گذر، توسعه طلبی بلا مانع، سهل گرفتن یا تسکین خاطر

پوچی و بیهودگی و خالی، دروغ بودن و بی حاصل بودن، خدعه و نیرنگ

رنگهای فرعی

رمادی (خاکستری)

رنگ خنثی، عدم مشارکت، رمز افسردگی و تنهایی و رکود

سکون و بی تحرکی

اسمر (گندمگون)

رمزی برای رنگ پوست زمین و رمز برگ بی جان و پاییز و همچنین افسردگی

رمز افسردگی برای شاعر و اوج نا امیدی اوست

         

 

نتیجه:

خواننده با دنبال کردن رنگ در دفتر­های شعری "عبدالله بردونی" به این نکته دست می­یابد که بردونی از رنگ سفید و الفاظی که به این رنگ دلالت می­کند، بهره­ی فراوانی جسته است، به گونه­ای که این رنگ هیچ گونه رابطه­ای با افکار پریشان شاعر ندارد، بلکه هرگاه امید به سراغ وی می­آید، با این رنگ به بیان آن می­پردازد، شاعر به رنگ سفید خوشبین است.اما نقطه­ی مقابل آن رنگ سیاه، در شعر بردونی نماد هر چیز ناپسند از ظلم حاکمان ستمگر تا بلاهایی که گریبان­گیر جامعه­ی عربی شده­ است می­باشد، شاعر سکوت مردم را در مقابل زور، سکوت و بی­تحرکی سیاه می­داند.

رنگ­های اصلی دیگر از جمله سرخ و سبز هر دو، شاعر را در مسیر مقاومت و پایداری کمک شایانی کرده­ است، به طوری­که رنگ سرخ صفت حماسه و رنگ سبز نماد میهنی پویا و سرسبز را در خود دارد. شاعر رنگ زرد را به گونه­ای متناقض­نما به کار برده است؛ چرا که به عنوان مثال در یک قصیده از آن دو دلالت متضاد برداشت می­کند.

برخی از رنگ­ها مانند: خاکستری و گندمگون که بیانگر نا امیدی است، کمتر در شعر وی دیده می­شود، و هرجا که رنگی با دلالت ناامیدی و افسردگی به کار برده­ باشد دیری نمی­پاید که لفظی در مقابل آن قرار می­دهد تا راه مقابله با آن را به مردمش نشان دهد، و امید به پیروزی را در دل‌ها زنده کند.

به طور کلی رنگ در شعر بردونی جایگاه خود را حفظ کرده است، و علی رغم نابینایی­اش، رنگ در شعر او مرز مشخصی داشته، و بیشتر صفت برای معنویات می­باشد، و هرجا صفت برای محسوسات قرار گرفته، شاعر از آن اراده­ی معنویات داشته، و سعی وی برآن است تا به وسیله­ی آن رنگ­ها نمایی از جهان آزاد و بدون رنج را ترسیم کند. بردونی را می­توان شاعر پایداری یمن بلکه امیر شعرای سرزمین خود دانست، که با وجود ترس مردم و دیگر شاعران در بیان حقایق، دلیرانه می­ایستد و از آرمان­های میهن خود آزادانه دفاع می­کند، و سعی در باز کردن افکار دیگران دارد.

  1. أحمد خلیل، خلیل، 1995م، معجم الرموز عربی– فرنسی-انکلیزی، بیروت: دارالفکر اللبنانی، چاپ اول.
  2. اسماعیل، عزالدین، 1986م، الشعر المعاصر فی الیمن الرؤیة و الفن، بیروت: دارالعودة، چاپ دوم.
  3. باسانو، مری، 1383ش، شفا با کمک موسیقی و رنگ، مترجم آذرعمرانی گرگری، تهران: نشر ارسباران، چاپ اول.
  4. بردونی، عبدالله، 1986م، دیوان، جلد1و2، بیروت: دارالعودة، چاپ اول.
  5. جمعة، حسین، 1432هـ. ق،"أسئلة الإبداع عند البَرَدّونی"،  مجلة بحوث فی اللغة العربیة وآدابها بجامعة إصفهان، شماره4
  6. جهاد، هلال، 2007م، جمالیات الشعر العربی دراسة فی فلسفة الجمال فی الوعی الشعری، بیروت:، چاپ اول،
  7. دی جاناتان، تایلو، 1387ش، روانشناسی رنگ، ترجمه: مهدی گنجی، تهران: نشر ساوالان، چاپ اول.
  8. زِرِکلی، خیر الدین، 1992م، الأعلام قاموس تراجم، بیروت: دارالعلم الملایین، چاپ دهم.
  9. صالح، شنوی، 2005م، رؤی الفنیة قراءات فی الأدب العباسی، بیروت: مؤسسة العربیة للدراسات و النشر.
  10. الصفدی، صلاح الدین خلیل بن ایبک، 1911م، نکت الهمیان فی نکت العمیان، تحقیق أحمد زکی مصر، المطبعة الجمالیة، چاپ اول.
  11. عباس، حسن، 1998م، خصائص الحروف العربیة و معانیها، منشورات اتحاد الکتاب العرب،
  12. عشری زائد، علی، 2006م، إستدعاء الشخصیات التراثیة فی الشعر العربی المعاصر، قاهره: دارغریب،
  13. فقیه، زید صالح، 1423ه، "الحنین الی عروبة الأمس فی شعر عبدالله البردونی"، آفاق الثقافة و الترث، عدد 12627، صص95-109.
  14. قرعان، فایز عارف، 1998م، الوشم و الوشی فی الشعر الجاهلی، بیروت: المؤسسة العربیة للدراسات و النشر، چاپ اول.
  15. کوپر، جی سی، 1379ش، فرهنگ مصوّر نمادهای سنتی، ترجمه ملیحه کرباسیان، تهران: نشر فرهاد.
  16. لوشر، ماکس، 1369ش، روانشناسی رنگ­ها، ترجمه ویدا ابی زاده، تهران: چاپ اول.
  17. محسنی‌نیا، ناصر، 1388ش، «مبانی ادبیات مقاومت معاصر ایران و عرب». نشریه ادبیات پایداری کرمان، سال اول، شماره 1: صفحات 143-158.
  18. محمد حمدان، أحمد عبد الله، 2008م، "دلالات الألوان فی شعر نزار قبانی"، رسالة ماجستیر، جامعة النجاح الوطنیة فی نابلس، فلسطین، صص1-208.
  19. مساوی، عبدالسلام، 2009م، جمالیات الموت فی شعر محمود درویش، بیروت: دار الساقی، چاپ اول.
  20. مشوّج، ولید، 1996م، الصورة الشعریة عند عبد الله البردونی، منشورات اتحاد الکتاب العرب، د.ت.
  21. نشاوی، نسیب، 1980م، مدخل الی دراسة المدارس الادبیة فی الشعر العربی المعاصر، دمشق، چاپ اول.
  22. ورقی، سعید، 1984م، لغة الشعر العربی الحدیث، بیروت: دارالنهضة العربیة، چاپ سوم.
  23. یوسف، جمال حسنی، ۲۰۰۸م، صورة النار فی الشعر المعاصر مصادرها-دلالاتها-ملامحها الفنیة، دارالعلم و الإیمان، دسوق:  دار العلم و الایمان.

پایگاه‌های اینترنتی:

1.http://www.albaradoni.com

عباس بیضون، «عبدالله البردونی.. حادی المنعطفات» صحیفة السفیر - بیروت

هشام علی بن علی، «البردونی والیمن.. وطن یؤلّفه الکلام» من البحوث المقدمة لمهرجان البردونی بجامعة ذمار

المقابلة الصحفیة مع صحیفة (الثقافیـة)، نشرت فی العدد السابع الصادر بتاریخ 2 سبتمبر 1999م

  1. http://ar.wikipedia.org